jump to navigation

من لیسانس دارم اما راننده تاکسیم! دسامبر 27, 2008

Posted by silvercover in اجتماعی, دنیای کامپیوتر, کسب و کار.
Tags: ,
6 comments

احساس من این هست که جامعه ایران به دلیل عدم تناسب و رعایت اعتدال همیشه توی مقاطع مختلف زمانی به شدت درگیر تجربه های اجتماعی خاصی هست که به نوعی از حد طبیعیش خارج شده. یکی از همین جریان ها بحث رفتن  به دانشگاه و علی الخصوص انتخاب رشته هست که همه ما شاید به نوعی درگیرش بودیم، هستیم و یا خواهیم بود. این طور که پیداس عمدتا عوامل مختلفی به غیر از علاقه که مهمترین فاکتور هست در انتخاب رشته تحصیلی و شغلی تاثیر گذار هست که در آینده نزدیک همین پارامترهای موثر بدجوری خود نمایی می کنند. بارها توی تاکسی، پای صحبت عمه خانم و سایرین شنیدیم که آره بیچاره فلانی فوق لیسانس اکتشافات نفت توی فضا هست اما کار گیرش نمیاد یا اینکه بیچاره پسر مش عباس این همه درس خوند آخرش هم شد راننده آژانس و از این قبیل درد و دل ها که همه ما گوشمون پر هست از این حرف ها.

اما چیزی که من اینبار قصد دارم راجع بهش صحبت کنم یه روایت جسورانه هست  از زندگی خودم و امثال خودم و قیاس اون با افرادی مثل پسر بیچاره مش عباس هست که فکر کنم الان گلاب به روتون داره توی خیابون ها مسافرکشی میکنه. بیشتر کسایی رو که من میشناسم تحث تاثیر جو مسموم همسالان و بعضا خانواده روانه دانشگاه میشن. بیشتر اون ها قبل از ورود به دانشگاه اصلا نمیدونن چی باید بخونن و چی دوست دارن بخونن. خیلی هم ساده از کنارش رد میشن و وقتی پای دلایلشون برای ورود به دانشگاه می شینی خیلی بچه گانه و مسخره به نظر میاد. خداییش بس که این بحث ها و استدلال ها و صحبت های مشاورانه و هزار کوفت و زهر مار ها رو هم شنیدیم حالمون به هم خورده و حوصله نداریم ببینم چی داره به سرمون میاد. زمان همین طور میگذره و یهو با یه مدرک پاره توی دستمون متوجه میشیم که باید دنبال یه کاری بگردیم تازه اگر گیرمون بیاد و دولت کار برای ما داشته باشه؟ گفتم دولت؟ یادتون باشه درباره این بیشتر براتون بگم.

think-resources-girlجامعه ما و جامعه های مثل ما همه چیزش تک قطبی هست و همین تفکر هم توی آحاد جامعه ریشه داره. مثلا بیشتر خانواده ها مایل بودن (یا هستن) که فرزند دلبندشون که الانم مثلا 27 سالش هست و تازه پلمبش باز شده یه کاری ور دل خودشون پیدا کنه و اسمش هم دولتی باشه، شرکت نفتی هم باشه و هزار جور مزایا هم باشه و خلاصه از این قصه ها. یکی نیست به این ها بگه که باباجان بیا دلبندت رو تحریک کن خودش یه کاری بکنه بیا دلبندت رو تشویق کن خودش کار آفرینی کنه واز هزار و یک فرصت احتمالی دیگش بهره برداری کنه. البته شب هم باید یکی به خواب والدین عزیز بیاد و بگه که تسلیم جو نشین. تسلیم ترس خودتون نشین. این همه آدم این راه کلیشه ای رو رفتن شما سعی کنید این راه رو یه طور دیگه برین. بیچاره پدر و مادر از همه جا بی خبر وقتی نگرانی دلبندک خودشون رو می بینن شروع میکنن به تکاپو ( که کار بی جایی هست. بهتر نیست بذاریم پلمب بچه خودش توسط خودش باز بشه؟) که یه کاری دست و پا کنن و غافل میشن که خودشون در گدشته ای نه چندان دور همین دلبندک رو راهی همین دانشگاه ها و کسب مدرک بی فایده کردن. چقدر من ستایس می کنم جوانی رو که با استعداد خودش ورای عرف غلط حاکم دست به کار آفرینی و یا شروع یک کسب و کار جدید خارج از حیطه کلیشه ای و دولتی میزنه. نمونه این قبیل افراد رو همه ما دیدیم اما وقتی نوبت ما میرسه با یه چیزایی که خودتون خوب میدونید مانع از متمایل شدن شما به سمت بروز استعداد واقعی شما میشه.

البته باید ذکر کنم که قرار نیست همه کار آفرین بشن و همه خلاف جهت آب شنا کنن. روی صحبت من به افرادی هست که گوش شنوا دارن. این کارا جرات میخاد، محیط نسبتا مناسب می خواد، خلاقیت میخاد و از همه مهمتر همون فاکتور کلیشه ای که بیست میلیون بار شنیدیش یعنی پشتکار رو میخاد. اگه داری بسم الله اگه نداری دوباره صد بار متن رو از اول تا آخر و از آخر به اول بخون.

کاری که من کردم این بود که از اعوان نوجوانی فهمیدم علاقه ی وافری به کامپیوتر و علوم انسانی دارم  که البته مورد اول رو بیشتر دوست داشتم. به همین دلیل بدون توجه به شرایط مسموم مدارس و کج فهمی حاکم خیلی از دور و بری ها مشتاقانه شروع به کار و تحقیق و مطالعه توی شاخه های مختلف مورد علاقم کردم. زمان گذشت و نیش همسالان تا بناگوش باز بود و من با اشتیاق و سرمست از اینکه راه خودم رو یافته بودم به پیش جولان میدادم. رسیدیم به زمان کنکور و اوقات گرامی من کمی تلخ شد و اوقات بسیاری به ظاهر شیرین گذشت. سال ها سپری شد و دوستان از نظر من رد می شدند و سر در گمی هایی که در ابتدای بحث اشاره کردم یکی پس از دیگری رخ می نمود. یکی نالان از دست دولت که چرا کار نیست؟ یکی غمگین که چرا این رشته را خوانده و یکی دلسرد از آینده کاری مبهم خود و من سرمست از شرایط خودم که علاقه ام و توما دانشم همه راه رو برام هموار می کرد. بودن یه عده هم که کاملا راضی بودن البته.

در حالیکه که ذهن شما شاید یه جای دیگه و توی حرفای من باشه بی مقدمه یه سری موارد رو لیست می کنم:

  • پدر و مادر گرامی ( اگر میتونین بهشون بگین)، از قانون طبیعت یاد بگیرین که حیوانات بچه هاشون رو بعد از تعالیم لازم به حال خودشون رها میکنن تا روی پای خودشون وای سن. من نمیگم ولشون کنید به امان خدا اما یه جایی مثل مقوله کسب و کار باید زود تر و بهتر دلبندک هاتون رو روانه بازار کار کنید.
  • دوست عزیز، مغلوب جو حاکم نشو و فقط دنبال علاقه و استعداد خودت باش. اگر راه موفقیت از دانشگاه نمیگذره هیچ اشکالی نداره. موفقیت صدها دانشمند و کارآفرین دانشگاه نرفته دنیا (مثل همین بیل گیتس خودمون) دنیا تنها یکی از دلایل بنده برای اثبات و تضمین موفقیت آتی شماست، در صورتی که علاقه خود را محوریت کار قرار بدین. این ها رو شعار ندونین. اگر فکر میکنین شعار به جمع بازندگان عالم خوش آمدید.
  • در زمان تحصیل خصوصا دانشگاه سعی کنید به اشتیاق وارد محیط کار شده (کارآموزی) و سوای داشتن انگیزه های مالی با هدف کسب تجربه مشتاقانه کار کنید. همین تجربه ها در آینده نه چندان دور برای شما درآمد زا خواهد شد. مثلا همین آزاد کاری میتونه برای بر و بکس IT خیلی مفید باشه. اگر حالش رو نداری و یا فکر میکنی انگیزش رو نداری شاید یکی از عوامل بی علاقگی به رشته ای که داری درش کار میکنی رو یافتی. چرا با خودت تعارف میکنی آخه؟
  • جامعه ما داره به سمت خصوصی سازی و کوچیک تر شدن بدنه دولت و کار آفرینی میره. پس خیال خامه که نشستی و منتظر کار دولتی و استخدامی راحت هستی. بیشتر از اینکه توی این فکرا باشی باید به فکر راه اندازی منطقی کسب و کار خودت باشی. مخصوصا اگر توی حوالی IT مشغول به کاری. یکم خارج از این درس های بی مصرف توی دانشگاه بیا مدیریت سرمایه بخون. یکم درباره کار آفرینی بخون. یکم به خودت بیشتر ایمان داشته باش و ادامه بده. همون کسایی که اون ور آب همه ما سنگشون رو به سینه میزنیم همین طوری رشد کردن. پس هنوزم دیر نیست رفیق.
  • از هر تهدید سعی کنید یه فرصت بسازید واز شراکت بیخود و باد داشتن کله پرهیز کنید. فکر نکنید همه چیز رو میدونید و آماده زدن شرکت و کسب و کار هستید. بدون تعصب و بزرگ نمایی سعی در فراگیری آموزه های لازم داشته باشید. به جای اینکه الاف پاس کردن دروس بی مصرف با نمره های بالا بشین. از تجربه های دیگران خواهشا پند بگیرید و خودتون رو خیلی استثنایی نبینید. به دنبال کارهایی باشید که به یک نیاز واقعی پاسخ بدن نه اینکه چرخ رو دوباره اختراع کنید. در این باره بیشتر صحبت خواهم کرد.
  • من راننده آژانس نیستم. یه آزاد کار خوشبختم که راهی رفته که توی این نوشته به اختصار روایت شده. حالا هم خوشحالم و برای شما می نویسم. شب ها راحت می خوابم و فکرم بازه. چرا شما اینطور نباشین؟ یادت نره که خیلی ها این راه رو فتن…

پی نوشت:

اون عکسی رو که گذاشتم به دلیل مخاطب پسند تر کردن نوشته گذاشتم. در حالی که باید یه مرد خوش تیپ و با اشتیاق و با عزمی راسخ میذاشتم که نذاشتم.اینم کمی نمک برای خوشمزه تر کردن نوشته!

اوم چه خوشمزس… دسامبر 23, 2008

Posted by silvercover in اجتماعی, دنیای کامپیوتر, کسب و کار.
1 comment so far

اهمیت تغذیه این روز ها بر کسی پوشیده نیست و من هم قصد ندارم تا مثل برنامه های تلویزیونی شما رو نصحیت کنم. فقط میخام روایتی کنم از چیزی که بر من و امثال من میگذره. در سده اخیر عمده کارها از حالت فیزیکی به حالت فکری و ساکن در اومده که این میتونه بدی ها و خوبی های خودش رو داشته باشه. همون طور که مثل روز روشن هست عمده آزاد کار ها در محل شخصی و یا منزل خودشون مشغول به کار هستن. این یعنی اینکه یخچال و گنجینه خوراکی ها در تمام ساعات روز به راحتی در اختیار و در دسترسشون هست. همین عامل باعث کمی اختلال در مدل تغذیه ما میشه که میتونه در بلند مدت بد جوری گریبان گیر ما بشه.

ff41

کارهای فکری و مغزی همچون برنامه نویسی انرژی زیادی رو طلب میکنه و ممکن هست در طول روز و در حین کار بارها احساس گرسنگی به سراغ آزاد کار بیاد. همین عامل و فاکتور در دسترس بودن خوراکی ها باعث میشه که هر وقت خواستیم و با طی چند قدم و البته با پی جامه روانه آشپزخونه بشیم و یخچال مبارک رو فتح کنیم. همین اتفاق هم بارها و بارها برای آزاد کار ما هر سال رخ میده و امسال هم علی رغم توصیه ی همسرش مبنی بر ناخنک نزدن به بوقلمون شب عید، باز هم بوقلمون رهسپار شکم مبارک آزاد کار خان ما میشه!

تجربه شخصی من حکایت از این داره که با این روال عادات غذایی شخص در معرض تغییرات نا خوشایندی خواهد بود که ممکن هست باعث اختلالاتی همچون کاهش وزن بشه که اصلا خوب نیست. بهتر این هست که عادات غذایی خصوصا صبحانه و ناهار در موعد مقررش باشه و سعی در بر هم زدنش نداشته باشید. ممکن هست این توصیه خیلی کلیشه ای به نظر بیاد اما در کنارش من شما رو دعوت میکنم به اینکه چند مدت خلاف عادات مقرر رفتار کنید تا ببینید چه بلایی سرتون میاد. بعدش اگر نایی داشتین و انرژی در بدنتون باقی موند بیاین اینجا و نظرتون رو بنویسید!

وای چه حالی می کنم من! سپتامبر 14, 2008

Posted by silvercover in اجتماعی, عمومی, کسب و کار.
Tags: , ,
5 comments

مسلما توی هر محیطی هر چقدر هم بهره بری زیاد باشه اوقاتی پیش میاد که بهش می گن اوقات بیکاری یا فراغت. حتی توی گوگل به اون گندگی و شلوغی هم اوقات بیکاری و زمان های مشابه برای تر و تازه شدن وجود داره. حالا بسته به امکانات رفاهی، شرایط و افرافیان حاضر هر کارمند و پرسنلی به نوعی خودش رو باید سرگرم کنه تا زمان سپری بشه. یکی میره گپ میزنه، یکی میره توی اینترنت، یکی پشتک وارو میزنه و یکی هم از فرط بیکاری خوابش می بره.

بدون استثنا همچین شرایطی هم ممکن هست برای آزاد کارهایی که در منزل کار می کنند پیش بیاد با این تفاوت که وسایل سرگرم کننده زیادی از کنسول های بازی تا شستن ظرف ها دور و بر آزاد کار هست تا بتونه خودش رو سرگرم کنه. مثل دوست آزاد کار ما که داره با کنسول بازیش بازی می کنه و کلی کیفور شده. اون طرف تر هم محمود آقا همسایه این آزاد کار ما سر کار از فرط بیکاری خوابش برده که باید زنگ بزنن آتش نشانی بیاد تا بیدار بشه.

یکی دیگه از مزایای آزاد کاری همین آزادی عمل و تنوع ها هست که می تونه خیلی دلپسب باشه. اما از طرفی هم می تونه مانع انجام کار در زمان مشخص شده بشه و در کل باعث بی نظمی و بی قیدی بشه که خوب نیست.

جسته و گریخته از ذهن آشفته این روزهای من آگوست 31, 2008

Posted by silvercover in اجتماعی, دنیای کامپیوتر, کسب و کار.
Tags: , ,
2 comments

این روزها فشار کاری بسیار زیادی رو تحمل می کنم. به نحوی که در تمام ساعات روز استرس کار روی دوشم سنگینی می کنه. البته این فشار سنگین دلایل زیادی داره که در این نوشتار قصد پرداختن به اون ها رو ندارم. اما مطمئنا اگر یکی دو مورد رو به موقع رعایت می کردم این وضع اتفاق نمیفتاد. در همین پریشان خاطری مطالبی تکراری جسته و گریخته از ذهنم می گذشت که به خاطر کمی تسکین هم که شده تصمیم گرفتم تا اون ها رو اینجا برای شما بنویسم.

1. به نظر من بهترین، کوتاه ترین و سریعترین راه هنگام گفتگو با کارفرما جهت توجیه دیرکرد پروژه صداقت هست. راه های دیگه شاید مقطعی کار ساز باشه اما مشکل رو به درستی حل نخواهد کرد و به نوعی میشه اسمش رو فرار از بحران گذاشت. دلیلی که ما از رویارویی صادقانه واهمه داریم این هست که از پیامد های احتمالی اون و برخورد غیر قابل پیش بینی کارفرما ترس داریم. اما باید بگم که تجربه کردن پیامد حاصل از گفتار صادقانه در قیاس با راه حل های غیر صادقانه بسیار کم ضرر تر هست. اگر باور ندارین بهتون توصیه می کنم تا چندین بار راه های غیر صادقانه و استرس های ناشی از اون رو امتحان کنید تا به نتیجه گفته شده برسید.

2. ماهیت پروژه های کامپیوتری به خاطر پیچیده بودن طوری هست که زمان اتمام کار به طور دقیق قابل پیش بینی نیست. ممکن هست در حین کار و با داشتن یک زمانبندی مدون مشکلی پیش بینی نشده سر و کلش پیدا بشه و باعث بشه که برنامه زمانبندی شما به هم بخوره. پس در هنگام زمان بندی و قبل از شروع کار برای هر مرحله از پروژه زمانی جهت بروز اتفاق های پیش بینی نشده در نظر بگیرید. این نکته ای بسیار ساده هست، اما فراموش کردنش به مراتب برای شما خیلی گرون تموم خواهد شد.

3. حتما سعی کنید در قبول کردن پروژه های تجاری توان خودتون رو در نظر بگیرید. به این معنا که اگر بر بیش از 80 درصد کار توانمند بودید، اون پروژه رو قبول کنید. در غیر اینصورت از پذیرش اون صرف نظر کنید. به این فکر نباشید که در حین انجام کار به دنبال فراگیری قسمت های مبهم میرم و در نهایت کار رو تموم خواهم کرد. ممکن هست در حین فراگیری قسمت های ناشناخته مشکلاتی پیش بینی نشده حادث بشه که برنامه زمانبندی شما رو به هم بریزه و باعث بشه روزی صد بار به کرده خود لعنت بفرستید.

4. حتما سعی کنید تعادل میان انجام پروژه ها و استراحت ذهنی خودتون رو همیشه برقرار کنید. اگر در حین انجام پروژه ای هستید و پروژه ای دیگه به شما پیشنهاد شد، صادقانه با مشتری جدید برخورد کنید و تاریخ اتمام پروژه فعلی رو به اون اعلام کنید و در صورت توافق وی در خاتمه پروژه فعلی جهت انجام پروژه جدید وارد عمل بشید. حتی اگر عایدی پروژه جدید پیشنهادی هم سه برابر پروژه فعلی بود سعی در بر هم زدن برنامه فعلی و انجام همزمان پروژه جدید نداشته باشید. تجربه های من و دوستانم در گذشته ثابت کرده که انجام توامان چنین پروژه هایی میتونه کابوسی وحشتناک رو به دنبال داشته باشه. از طرف دیگه هیچ وقت با ذهنی خسته زیر بار انجام پروژه ای جدید نرین. اگر به عنوان مثال شما شش ماه از سال رو بی وقفه در حال انجام پروژه ها بودین و در خاتمه آخرین پروژه، پروژه ای جدید به شما پیشنهاد شد بایستی صادقانه توانانی ذهنی و جسمی خود را در نظر بگیرد و پس از آن عایدی حاصل از پروژه جدید را مد نظر داشته باشید. باور کنید که خستگی ناشی از گذشته به شدت در انجام پروژه جدید اثر خواهد کرد و تمام جریان رو با مشکل مواجه خواهد کرد. وضعیتی به قدری بغرنج خواهد شد که بازدهی شما حتی به یک دهم کاهش خواهد یافت. پس با خود صادق باشید و بدون وسوسه شدن، پس از مقاطعی خاص به استراحت مطلق بپردازید. تنها در صورتی زیر بار انجام پروژه ای جدید برید که واقعا از نظر مالی محتاج هستید.

5. باور کنید که تنها داشتن دانش فنی (مثلا دانستن زبان PHP ) در حوضه ای که قرار هست کار رو توش انجام بدین کافی نیست و مسئله نظم و زمانبندی مناسب بسیار مهم تر هست. تا وقتی که این دو مقوله رو به خوبی فرا نگرفتید به سمت قبول سفارشات جدید نرید. با خود صادق باشید و راهی را که دیگران هزاران بار تجربه کرده و شکست خوردند تنها به این خاطر که حرص و طمع انجام پروژه تمام وجود شما رو فرا گرفته، تجربه نکنید. ای کاش در محیط های آموزشی ما به جای تدریس ده ها درس بی فایده بیشتر بر روی زمانبندی و برنامه ریزی کاربردی ( خصوصا در محیط کار ) تمرکز می شد. ای افسوس که…

مشکلی که من رو در گذشته به این روز انداخت مورد ذکر شده در بند 4 بود.